پیش نیازهای استنتاج-تعریف - .: مـنـیـت :.
X
تبلیغات
نماشا


 تعاریف در نتیجه گیری های مان چه تأثیراتی دارند و چگونه میتوان برای درک و فهم هرچه بهتر مفاهیم پیرامون مان، و در نتیجه جهت داشتن استدلال و نتیجه ای مؤثر، تعاریفی جامع، مستند و درخور بیابیم؟



   پیرو مطلب قبل که در رابطه با کسب آگاهی قبل از استنتاج صحبت کردیم، در این مطلب به یکی دیگر از مهمترین پیش نیازهایی که در درستی استنتاج های مان ایفای نقش میکند میپردازیم. این پیش نیاز مهم «تعریف» نام دارد که در بیان و استدلال مقدمات فرایند استنتاج، بسیار حائز اهمیت است.

   همانطور که در مثال درخت سرو، در مطلب گذشته مشاهده کردیم به علت نبود اطلاعات کافی در رابطه با ساختمان بیولوژیکی درختان، مقدمه ی اول ما اشتباه عنوان شده بود. علاوه بر نبود اطلاعات کافی در ارائه ی تعریفی از درختان، نکته ی حائز اهمیت دیگری در این مقدمه وجود دارد و آن چگونگی تعریف است. به همان اندازه که ما در تعاریف مان به آگاهی و اطلاعات نیازمندیم، به ارائه ی تعریفی از آگاهی های مان نیز نیازمندیم. و بطور کلی قبل از آنکه بتوانیم مقدمه چینی داشته باشیم، باید بتوانیم آگاهی های خویش را در یک جمع بندی، به شکل تعریفی جامع درآورده و در نهایت آماده ی استدلال و استنتاج شویم. مسلماً هرقدر تعاریف مان مستند تر، جامع تر و کم نقص تر باشند، بالطبع استنتاجاتی مستند تر و کم نقص تر نیز خواهیم داشت.


                                        مطالعه در رابطه با مفهوم  ارائه ی تعریف


     

   تعریف عبارتی است که معنای یک مفهوم را بیان میکند. اگر مفاهیم را بسان پوشه هایی ذهنی فرض کنیم که به کار ساماندهی معرفت مان از طبقه بندی چیزها می آید، تعاریف به ما می گویند که محتوای این پوشه ها چیست. به عنوان مثال، مقدماتی چون نداشتن بو، رنگ و مزه، ما را در وهله ی اول به مفهوم آب میرساند. البته این استدلالی سطحی ست اما به هر صورت ما در مورد آب چنین تعاریفی را چه بر حسب کسب تجربه و چه بر حسب کسب اطلاعات علمی از آب نزد خویش داریم  و در مواقع روبرویی با مایعی، این تعاریف را بررسی و نتیجه گیری میکنیم که آیا این مایع آب است یا خیر. همانطور که در مورد آب تعاریفی ساده و روشنی را ذکر کردیم، ماهیت دیگر مفاهیم نیز دارای چنین تعاریفی هستند و اصولاً هر آنچه انسان به شناخت آن احاطه پیدا میکند، دارای تعاریفی پیچیده یا ساده هستند. با این حساب مهمترین نکته ای که باید در شناخت چیستی ها به آن توجه نمود، چگونگی تعریف آن مفهوم است.

   جهت دستیابی به چنین تعاریفی باید چندین نکته را مورد توجه قرار دهیم که قبل از آن لازم است با مفاهیمی آشنا شویم.

تعریف انضمامی: در این تعریف، ما از تعریفی که در دست داریم، به مرحله ی بالاتر یا کلی تری از تعریف صعود میکنیم. به عنوان مثال ما در پی تعریف انضمامی فنجان هستیم. در این صورت ما باید ابتدا فنجان را یک وسیله ی نوشیدن چای و قهوه، وسیله ی نوشیدن مایعات، وسایل آشپزخانه، یک ابزار و در نهایت یک شیء ساخته دست بشر تعریف کنیم. همانطور که دیدیم ما از تعریف فنجان به انضمامی ترین نقطه یعنی ابزار رسیدیم. برای درک بهتر درجه ی انضمام یک تعریف، از خود 20 سؤالی بپرسید! آن چیست که ساخته ی دست بشر است؟ سوال کاملاً انضمامی و غیر قابل پاسخ در مرحله ی اول پرسش است.

تعریف انتزاعی: در این تعریف ما از تعریفی که در دست داریم، به مرحله ی پایین تر یا محدود تری از تعریف سقوط میکنیم. به عنوان مثال در 20 سؤالی که در مثال فوق ذکر شد سوالات را ادامه میدهیم. در نهایت به این سوال میرسیم که آیا فنجان وسیله ای برای نوشیدن چای و قهوه است؟ و این میتواند آخرین پرسش ما برای دستیابی به تعریف مفهوم فنجان باشد.

در نتیجه تعریف انضمامی یا انتزاعی یک مفهوم، به هدف ما از ساختن یک تعریف برمیگردد. در استدلال نیز ما باید به درستی، تعاریف مان را در وهله ی اول همانطور که گفته شد با توسل به آگاهی خویش، به مفهوم احاطه داشته باشیم و در مرحله ی بعد مفهوم را آنطور که میخواهیم انتزاعی یا انضمامی تعریف کنیم. نمیتوان گفت که کدام نوع تعریف پر کاربردتر هستند چرا که ما برای دستیابی به تعریفی انتزاعی نیاز به مشخص نمودن تعاریف انضمامی تری از مفهوم هستیم. به عنوان مثال برای آنکه استدلال کنیم پنگوئن یک پرنده است نه یک ماهی، باید مشخصات ذاتی و ریشه ای پرندگان و ماهیان را کنار هم گذاشته و با دیدگاهی انتزاعی نسبت به خصوصیات این دو دسته از موجودات پی به دسته بندی صحیح این جاندار ببریم. حتماً لازم نیست به انتزاعی ترین نقطه برای اثبات مفهوم مورد نظرمان برسیم چرا که بسیاری از مفاهیم در ساده ترین تعاریف ممکنه شناخته خواهند شد.

   برای اینکه به درک بالاتری از تعریف برسیم و بدانیم تعاریف تا چه اندازه در شناخت مفاهیم دارای ارزش هستند و عدم تعریف صحیح مفاهیم، باعث چه درگیری های فکری میشوند به این مثال توجه کنید:

   فرض کنید مجسمه سازی، تخم مرغی را بر روی یک آجر بگذارد و آنرا به عنوان آخرین مجسمه اش به نمایش گذارد! آیا این مجسمه یک اثر هنری است؟ برخی میگویند که بی شک چنین است و برخی هم با همان تندی و تیزی میگویند که اینطور نیست. در اینجا عدم توافق بر سر این است که چه چیزهایی را میتوان مصداق هنر دانست. تنها طریق فرو نشاندن این مجادله، یافتن تعریفی جامع و قابل قبول از هنر، برای دو طرف است.

   ریشه ی بسیاری از اختلافات ما، نداشتن تعاریفی جامع از مفاهیم پیرامون مان است. به عنوان مثال به احترام گذاشتن به پدر و مادر فکر کنید. شما در حال صحبت و مخالفت با نظر پدر یا مادر خویش هستید که یکی از بستگان حاضر در محفل به شما میگوید، "احترام پدر و مادر واجب است"! مسلماً اگر شما این تذکر را بجا ندانید، اولین پرسشی که از شخص ثالث خواهید پرسید این است که "احترام به پدر و مادر یعنی چه؟" یعنی نباید کلمه ای از حرف هایشان نقض شود؟ یعنی نباید روی تصمیم گیری هایشان "نه" آورد؟ یعنی در مقابلشان فقط باید گوش شنوا داشت، نه زبان سخنور؟ یعنی باید برای به کرسی نشستن تمامی حرفها و افکارشان سکوت پیشه کرد؟ مسلماً اختلاف شما با شخص ثالث تنها بر سر تعریف احترام است و باید در اولین مرحله از مباحثه مشخص کنید که احترام طبق سند الف، ب، ج و د به این معنی است و در صورت عدم مغایرت با رفتار من، نتیجه خواهیم گرفت تذکر شما ارتباطی با رفتار بنده نداشته و بجا نبوده!

اما برای تشخیص تعاریف و البته ساخت تعاریف درست باید به شش نکته توجه نمود، تا تعاریفی صحیح و مستند از مفاهیم مختلف در دست داشته باشیم:


   ١- تعریف باید شامل یک جنس و یک فارق باشد.

   ۲- تعریف نباید خیلی وسیع یا خیلی محدود باشد.

   ۳- تعریف باید ویژگی های ذاتی مصادیق مفهوم را بیان دارد.

   ۴- تعریف نباید دوری باشد.

   ۵- تعریف نباید شامل واژگان سلبی و غیر ضروری باشد.

   ۶- تعریف نباید به بیانی مبهم، پیچیده یا استعاری باشد.


١- شامل جنس و فارق بودن:

   برای فهم این قاعده تعریف کلاسیک انسان را در نظر بگیرید: «انسان، حیوانی است عاقل». این تعریف دو بخش دارد. «حیوان» به عنوان طبقه ی وسیع تری ست که «انسان» به آن تعلّق دارد. (حیوان تعریف انضمامی تر برای انسان و بالعکس انسان تعریفی انتزاعی تر برای حیوان). و واژه ی «عاقل» یک ویژگی را مشخص میکند که انسان را از دیگر انواع این جنس یعنی حیوانات، متمایز میسازد. «حیوان» به عنوان جنس انسان مطرح میشود و به بیانی میتوان نتیجه گرفت، انسان نوعی حیوان است. یعنی انسان جنسش از حیوانات است و «عاقل» به عنوان فارق تعریف، یعنی نقطه ی تمایز انسان از دیگر همجنسان خویش یعنی دیگر حیوانات، در تعریف است. البته به ندرت میتوان فارق را در واژه ی واحدی مثل «عاقل» بیان کرد اما همیشه وظیفه ی فارق، فرق نهادن میان یک مفهوم و دیگر انواع آن است. پس جنس مانند نام خانوادگی شماست که به خانواده ای اشاره دارد که به آن تعلق دارید، و فارق مانند نام شماست که شما را از دیگر اعضای خانواده تان متمایز میکند.

   توجه داشته باشید که بیان جنس، یکی از ضروری ترین اقسام تعاریف است و با حذف آن به پیچیده تر کردن تعریف کمک کرده ایم. مثلا اگر جمله ی «مُشک آن است که ببوید» را به عنوان تعریف برای مُشک در نظر بگیریم، جنس در آن مفقود است و در نتیجه اگر شما ندانید که مُشک چیست این تعریف به شما در مورد جنس آن هیچ چیز نمی گوید. آیا از جنس سنگ هاست، از گل هاست یا نوعی اُدکلن است؟ تنها زمانی این تعریف کابرد خواهد داشت که خواننده اطلاعاتی هرچند سطحی، از مُشک داشته باشد. لذا باید توجه داشت، جنسی که انتخاب میکنیم بهترین نوع و به بیانی، روشن ترین نوع جنس باشد. و در بیان تعریف مفهومی، نگوییم: «چیزی است که...». باید مادامی که در پی چیستی این «چیز» هستیم، از تعریف آن بپرهیزیم. برای پی بردن به اهمیت تعیین جنس شخصی را در نظر بگیرید که هرگز دروغ نمی گوید! اما صرفاً به این خاطر که هرگز دلیلی برای دروغ گفتن نداشته است و چه بسا اگر به نفعش باشد، هرگز در دروغگویی درنگ نمیکند. اگر صداقت را از جنس کنش ها بدانیم، یعنی صداقت را در اعمال شخص مذکور تعریف کنیم، چنین شخصی صادق است و اگر آن را از جنس تعهدات بدانیم، یعنی تعهدی که هر انسانی در هر موقعیتی نباید دروغ بگوید، او را بی صداقت میشماریم. در نتیجه انتخاب جنس بسیار حائز اهمیت است.

   همانطور که انتخاب جنس بسیار مهم است انتخاب فارق نیز در درک و تسهیل تعریف بسیار تأثیرگذار است. به عنوان مثال در تعریف انسان می گوییم: «حیوانی است که توانایی یادگیری دارد». بدون شک حیواناتی نظیر میمونها نیز توانایی یادگیری دارند پس این تعریف نمی تواند مفهوم را به درستی به ما منتقل کند. برای تعریف انسان باید به تعاریفی اشاره کرد که تا آنجا که میسر است اولین تعریف، بیانگر موجودی به نام انسان باشد. به عنوان مثال: «حیوانی است که همواره بطور ایستاده راه میرود». شاید این تعریف یک تعریف بنیادی و جامع برای انسان نباشد ولی به دلیل اینکه این ویژگی انسان را از دیگر جانداران متمایز میکند، میتواند در حیطه ی ساختار بیولوژیکی جانداران، فارقی دقیق و بجا بین انسان و دیگر جانداران باشد. البته با این پیش زمینه که انسان را نوعی حیوان بدانیم!

 

۲- نه خیلی وسیع و نه خیلی محدود

   یک تعریف خیلی وسیع است اگر چیزهایی را شامل شود که مصداق مفهوم مورد نظر نیستند. برای مثال «انسان حیوانی است دو پا» خیلی وسیع است، زیرا عبارت معرّف «حیوان دو پا» علاوه بر انسان، پرندگان را نیز شامل میشود. خیلی محدود و خیلی وسیع بودن تعریف، دو عیب متضاد هستند. هدف از تعریف، تعیین مصادیق یک مفهوم است. با یافتن مثال های نقض میتوانیم نشان دهیم که یک تعریف خیلی وسیع یا خیلی محدود است:

   ١- «دانشگاه، مؤسسه ای است که مدرک میدهد». برای این تعریف دبیرستان یک مثال نقض است چرا که دبیرستان نیز مؤسسه ای است که مدرک میدهد. پس این تعریف وسیع است و مناسب برای تعریف دانشگاه نیست.

   ۲- «سیگار، تنباکوی خرد شده و پیچیده در کاغذ سفید است». برای این تعریف سیگارهای قهوه ای مثال نقض است چرا که آنها نیز سیگار هستند ولی لزوماً دارای کاغذ سفید رنگ نیستند. پس این تعریف محدود است و برای تعریف سیگار مناسب نیست.

 

۳- بیان ویژگی های ذاتی:

   مصادیق یک مفهوم اغلب ویژگی های مشترک بسیاری دارند. برخی از این ویژگی ها سطحی و برخی بنیادی اند. به عنوان مثال برای بیان ویژگی های قلب انسان میتوان گفت «عضوی از بدن است که تاپ توپ میکند!» اما مسلماً این تعریف محصول جانبی کارکرد اصلی قلب انسان، یعنی به گردش درآوردن خون است. این کارکرد ذاتی، بسیاری از دیگر خاصه های قلب را نیز تبیین میکند: «چگونگی تپیدنش، ارتباطش با سرخرگ ها و سیاهرگ ها و حتی صدایی که ایجاد میکند». لذا باید توجه داشت ما به دنبال تعریفی نیستیم که ما را به هر طریق ممکن به مفهوم مورد نظر نزدیک گرداند. باید توجه نمود تعریفی ارائه گردد که بتوان به برکت وجود آن، بسیاری دیگر از خصائص مفهوم مورد نظر را کشف و درک نمود. این قاعده علاوه بر فارق، برای جنس هم صدق میکند. مثلا سگ ها به چند جنس گسترده تعلّق دارند: «حیوان هستند، همدم هستند، وسیله ی دفاع هستند و الخ». اما برای یک تعریف عام، حیوان بهترین جنس است چرا که طبیعت حیوانی سگ، بنیادی تر و تعیین کننده تر از این است که سگها میتوانند با انسان ها بازی کنند یا از انسان ها دفاع کنند.

 

۴- اجتناب از تعاریف دوری:

   فرض کنید مالکیت را چنین تعریف کنیم: «رابطه ای حقوقی است، میان یک شخص و چیزی که مالک آن است». از آنجا که در این تعریف از واژه ی «مالک» استفاده شده، مفهوم مالکیت را بر پایه ی خودش توضیح میدهد. و بجای آنکه توضیح دهد که مالکیت به چه معناست، آن را دانسته فرض میگیرد در نتیجه این تعریف ره به جایی نمیبرد. هنگامی که از مترادف ها استفاده میکنیم نیز همین مسأله رخ مینماید. فرض کنید «مالک» را «دارا» معنا کنیم. چرا که مالک و دارا تنها مترادف یکدیگرند نه مفهوم و تعریف. و مثال هایی نظیر: انسان:حیوان انسان وار، معظم: ویژگی چیزهایی عظیم، حماقت: واکنش احمقانه و... همگی مصداق تعاریفی دوری میباشند. تعاریف مفاهیم مذکور، تنها مترادف با مفاهیم هستند و اطلاعات بیشتری از مفاهیم را در اختیار ما قرار نمی دهند.

 

۵- اجتناب از عبارات سلبی:

   در طلیعه ی قرن بیستم اتومبیل را «درشکه ی بی اسب» میخواندند. اگرچه این عبارت اتومبیل را توصیف میکند اما تعریف خوبی نیست. فارق «بی اسب» معلوم میکند که اتومبیل از چه نیروی محرکه ای استفاده نمیکند، اما بسیاری نیروهای محرکه ی دیگر هم هستند که در اتومبیل استفاده نمیشوند! آنچه میخواهیم بدانیم این است که چه نیروی محرکه ای در اتومبیل به کار میرود. با این حال برخی مفاهیم ذاتاً سلبی اند و لذا لازم است در تعریف شان عبارات منفی به کار برد. ناکامی، عدم موفقیت است. یک فضای خالی، جایی است که چیزی در آن نیست. و یا  میتوان به مفاهیم سرما و تاریکی در علم فیزیک اشاره نمود. چنین مفاهیمی اساساً سلبی هستند چرا که ماهیتی ندارند و بر مفهوم نبود گرما و نور، ماهیت و تعریف ساخته ایم. اما برای دانستن اینکه چه مفهومی سلبی است، هیچ قاعده ی سر راستی وجود ندارد. در غیاب پیشوند های زبانی مانند نامتقارن، بی ارزش و غیر اخلاقی، مجبوریم داوری خود را به کار گیریم اما بهتر است که با جستجوی ویژگی های ایجابی آغاز کنیم و فقط وقتی به ویژگی های سلبی متوسل شویم که جستجوی مان عقیم باشد.

 

۶- پرهیز از زبان مبهم، پیچیده و استعاری:

   این قاعده را میتوانیم قاعده ی «وضوح» بخوانیم. مقصود از تعریف، روشن کردن فهم مان از یک مفهوم است. پس وضوح زبانی که برای بیان یک تعریف به کار میبریم، حداقل نباید کمتر از مفهوم مورد تعریف، واضح باشد. فرض کنید بلوغ را «مرحله ای از رشد روانی تعریف کنیم که در آن شخص با محیط سازگار میشود». اما چگونه بگوییم که شخصی با محیط سازگار شده است یا خیر؟ آیا سازگاری به معنای پذیرفتن منفعلانه ی محیط اجتماعی است، یا میتواند شامل رسیدن به دیدگاهی انتقادی هم باشد؟ آیا یک دسته مهارت های شناختی است، یا حالتی است عاطفی یا هر دو؟ به عبارتی، تعریف نباید مفهوم را پیچیده تر کند.


   بطور خلاصه برای ساختن یک تعریف، باید نخست جنس را بیابیم، به این صورت که، معلوماتی که در رابطه با مفهوم مورد نظر، در دست داریم را به کار گرفته و مشخص کنیم که مفهوم مورد نظر چه جنسی دارد. چگونگی سطح کیفی انتزاعی و انضمامی بودن تعریف بستگی به خواسته ی ما در بیان تعریف دارد. سپس به دنبال فارقی باشیم که طبقه ی صحیحی از مصادیق را مجزا میکند و ویژگی های ذاتی شان را بیان میدارد، و باید به این نکته توجه داشت که فارق باید ویژگی ای از مفهوم را ذکر کند که همه ی مصادیق مفهوم واجد آن، و اعضای دیگر انواع، فاقد آنند و البته این ویژگی باید ذاتی و اساسی باشد. در نهایت با جستن مثال های نقض و بررسی مطابقت آن با دیگر قواعد نتیجه را مجدّداً وارسی میکنم.

   در ادامه ی مطالب به چگونگی استدلال خواهیم رسید که چگونه با استفاده از سطح آگاهی های خویش و مقدمه چینی با استفاده از تعاریف موجود و ساخته ی دست خویش، یک استدلال منطقی و صحیح و در نتیجه، نتیجه ای مفید داشته باشیم.

 

منابع منابع:

[١]- هنر استدلال، «دیوید کِلِی (David Kelley)» - دریافت کتاب



نویسنده: محمد | تاریخ:
13 شهریور 1389
| نظرات: 6 نظر


Powered by Mohammad Pirhadi